سلام دوستان عزیز من دیشب از اردوی راهیان نور برگشتم
عالی ترین خاطره ام بود که مفصل در موردش تو ادامه مطلب توضیح میدم
خواهش میکنم که به ادامه مطلب برید و بخونید و نظرونو راجع بهش بگید



بسم الله الرحمن الرحیم
شب اول

روز مسافرت فرا رسید
همه بچه ها جمع  شده بودند تو اداره آموزش پرورش و منتظر اتوبوس ها بودند
همه در مورد راه و گروه خودشون حرف میزدن
بالاخره ساعتای 7 بود که اتوبوسا اومدن(سه تا اتوبوس) و همه دوییدن تو حیاط تا تو بهترین جای اتوبوس بشینن و از دوستاشون جا نمونن. منم دوییدم که یهو گفتن به صف بشید حرف داریم باهاتون (اتمام حجت میکردن دیگه...) صف بستیم و یکی صحبت کرد (یادم نمیاد چی میگفت ) و بالاخره وقت رفتن به اتوبوسا شد
سریع مثل بچه های ابتدایی که میخوان زود تر به کلاس برسن و اول بشن دوییدیم تا اول بشیم و جای نشستنمون رو خودمون انتخاب کنیم و پیش دوستانمون باشیم که خدارو شکر تونستیم به هدفمون برسیم و راه افتادیم...
هر کس یه کار میکرد ...   یکی آهنگ گوش میداد .... یکی شوخی میکرد و بعضی ها هم مثل من نوحه و مداحی گوش میدادن
رزن بود که اولین توقفو برای صبحانه انجام دادیم ... یه تیکه پنیر و دو تا خرما و یه نون سهم هر کس بود
همه صبحانه را با ولع نوش جون کردن و چایی رو خوردن و منم دوسه تا از بچه هارو اذیت کردم و رفتیم تو اتوبوس راه افتادیم و رفتیم در طول مسیر هزاران اتفاق افتاد که همه کسانی که سفر اردویی رفته اند میدونن چی دارم میگم
به هر حال رسیدیم برای ناهار و نماز با هزار بدبختی تونستیم با هزار دوز و کلک از بین صد ها نفر که میخواستن با یه شیر وضو بگیرن و از رفتن به دستشویی که خودش برای خودش اندازه یه شهر توش ادم بودن پرهیز کنن و میان بر بزنن وضومونو بگیریم و بریم برای نماز
نمازو خوندیم و رفتیم واسه ناهار.... ناهار چی بود...؟ خوراک مرغ که کمتر کسی جرات میکنه بدون اجبار بهش لب بزنه.... پسر داییم که کنار من هم مینشست اول یه بو کرد بعد خیلی عادی راهشو کج کرد  یکی از بچه های پرسید محمد کجا میری یهو برگشت با یه حالت جدی و نیمه عصبانی گفت من اینو بخورم تا شب زنده نمیمونم
ولی شانس داشتیم چون کنارمون یه مغازه بود و باهاش رفتیم دو تا بسته ژامبون خریدیم یکی گوشت و یکی مرغ
اومدیم اینور یهو بچه ها مثل اینکه یه ساله هیچی نخوردن حمله کردن که با هزار بدبختی تونستیم اون چیزی هم که خودمون خریدیم رو هم بخوریم
سوار ماشین شدیم و رفتیم...
حالا ما همه شوخی هامون ته کشیده و دیگه کاری نمونده که نکنیم اونوقت هرچی هم میریم نمیرسیم مقصد
رفتیم و رفتیم و بعد چندین ساعت که خودمونو باگوشی سرگرم کرده بودیم رسیدیم به یه اردوگاه که اسمش اردوگاه شهید مصطفی مسعودیان بود .
وسایل رو برداشتیم و رفتیم سرمونو انداخته بودیم داشتیم میرفتیم تو سیلو نه میدونیم کدوم اتاقیم نه چیزی همینطوری...
بعد یه پسر 18-19 ساله اومد و مارو به صف کرد به نظر میرسید از اون آدمای جوگیر و تازه کاره ماهم میخندیدیم یهو یکی از سردار ها که فکر میکنم روحانی هم بود اومد و با یه میکرفون و بلند گو(این وسیله یه اسم خاصی داشتا ولی یادم نمیاد) شروع به صحبت کرد که چون خسته بودیم به حرفاش گوش نکردیم و فقط سرمونو تکون میدادیم و نباید انتظار داشته باشید که در موردش بگم...
رفتیم تو سریع گاز دادیم که برسیم به اتاق و سریع رفتیم تو رو تخت دقیقا روبه روی در
حدودا 6-7 نفر بودیم که یه گروه بودیم و پیش هم جمع شدیم و 3-4 تا از تخت هارو تسخیر کردیم .
شامو خوردیم شروع کردیم به اذیت کردن و خندیدن و تا ساعت 2-3 صبح بیدار بودیم و میخندیدیم ولی یهو خندمون تموم شد چون اومدن گفتن ساعت 5 باید بلند بشین
یهو همه لول(level) خودشونو اوردن پایین و همه تقریبا میخواستن بخوابن ولی اتاق کناریمون که اونا هم دوستامون بودن ولی از مدرسه طالقانی همچین قصدی نداشتن و به کاراشون ادامه میدادن.
چند نفریو اذیت کردم و از خواب پروندم بعدش گرفتم خوابیدم....


این از شب اول
شب دوم و سوم و چهارم رو هم میذارم که اصل مطلب اونجاست و در مورد دهلاویه ، شلمچه،هویزه،اروندکنار،طلائیه هم توضیح کوتاه و مختصری میدم و در آخر هم مطالب نسبتا به درد بخوری در مورد اردوگاه مسعودیان براتون مینویسم

فقط ازتون خواهش میکنم نظرتونو راجع به این مطلب بگید چون برام مهمه



نوشته شده در شنبه 11 آبان 1392 ساعت 05:31 ب.ظ | آخرین ویرایش در یکشنبه 12 آبان 1392 ساعت 12:43 ق.ظ